تبليغاتX
عشق بی بهانه است

عشق بی بهانه است



چشم هایت را ببند باز کن حالا همه چیز عوض شده دنیا به اندازه یک پلک زدن تغییر کرده است همه چیز تغییر کرده من خوشبختم و به این فکر می کنم که دلتنگی هم سه نقطه دارد سهم من از خوشبختی همین ... از سه نقطه می شود آسان گذشت از کنار زندگی پاک بود و با همه دل خستگی ها آرام گذشت هنوز می توان از آسمان چند صد ستاره چید هنوز میتوان غصه های میان فاصله ها را ندید میشود پرواز کرد راز گل ها را شنید می شود نور را بوسید روشنایی را خواند عشق را نوشت می شود بال ها را باز کرد و تا آرزوها پرواز کرد ....

+نوشته شده در ساعت11:41 توسطمحمد خوش سیما|


قشنگ کوچک

گفت: کسی دوستم ندارد. می دانی چقدر سخت است این که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی حتی تو هم بدون دوست داشتن ....!

خدا هیچ نگفت.

گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهد. دنیا را کثیف می کنم

آدم هایت از من میترسند، مرا می کشند برای اینکه زشتم ، زشتی جرم من است .

خدا هیچ نگفت .

گفت: این این دنیا فقط مال قشنگ هاست، مال گل ها و پروانه ها ، قاصدکها ، مال من نیست .

خدا گفت :چرا مال تو هم هست .

دوست داشتن یگ گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست .اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن تو کاری دشوار است .

دوست داشتن کاری است آموختنی، و همه رنج آموختن را نمی برند.

ببخش کسی را که تو را دوست ندارد. زیرا که هنوز مومن نیست. زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته، او ابتدای راه است .

مومن دوست دارد، همه را دوست دارد،زیرا همه از من است،و من زیبایم،من زیبائییم، چشم های مومن جز زیبا نمیبیند، زشتی در چشم هاست . در این دایره هر چه که هست، نیکوست ، آن که بین آفریده های من خط کشید ،شیطان بود،شیطان مسئول فاصله هاست.

حالا قشنگ کوچکم ! نزدیکتر بیا وغمگین نباش.

قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچگاه نیندیشید که نازیباست

+نوشته شده در ساعت11:40 توسطمحمد خوش سیما|


حماقت بشر

تنها برای دو چیز حد و پایانی نمیتوان تصور نمود؛ جهان و حماقت بشر.

البته در خصوص مورد اول زیاد مطمئن نیستم.

آلبرت اینشتین

+نوشته شده در ساعت11:38 توسطمحمد خوش سیما|


خوشبختی

ما به خوشبختی زود عادت می کنیم ،

و چون زود عادت می کنیم ،

زود هم فراموش می کنیم که خوشبختیم .

+نوشته شده در ساعت11:38 توسطمحمد خوش سیما|


هر چه تا به حال شنیده ای قبول.ولی ...

شاه ماهی تنگ بودن هم، بد نیست.

اگر بدانی...

ماهی هایی که به دریا می رسند،

از افسردگی می میرند!!!

+نوشته شده در ساعت11:36 توسطمحمد خوش سیما|


من کنار پنجره ای نشسته ام که رو به دیوار سیمانی باز می شود

و گلبرگهای گلدانی را نوازش می کنم که پژمرده

دارم برایت شعری می نویسم که قافیه ندارد

با خودکاری که جوهرش تمام شده و کاغذی که خط ندارد

ــ اما خط خطی شده ــ

برای تویی که نیستی

از عشقی که هیچ وقت

نه تو درکش کردی

                  و نه خودم!!!

+نوشته شده در ساعت9:11 توسطمحمد خوش سیما|


شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد
برگ امسال چه پاييز عجيبي دارد
غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست
دگر با خبر گشته كه دنياي غريبي دارد
خاك كم اب شد و مثل كويري تشنه است
شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد
سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد
باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد
در دل باغ چه رازي است كه
در فصل بهار باز از زردي پاييز نصيبي دارد

+نوشته شده در ساعت9:27 توسطمحمد خوش سیما|


باز ذکر سحرم نام دلآراي تو بود
زينت خلوت دل نور تولاي تو بود
چشم هر سو که نظر کرد تو آنجا بودي
دين و دل در گرو ديده شهلاي تو بود
بيد از وجد برقص آمده گل مي خنديد
حسرت سرو سهي قامت رعناي تو بود
غنچه از شرم نقابي برخ انداخته بود
بلبل سوخته دل محو تماشاي تو بود
لاله آماده که جان برکف اخلاص نهد
چشم نرگس نگران گل سيماي تو بود
شمع گريان که دم وصل نگار آخر شد
ماه تابان همه شب زائر شيداي تو بود
آه ، پروانه چه بيهوده تقلا مي کرد
همه جا بودي و آن گمشده جوياي تو بود
رونق هستي و سرمايه هر ساقي مست
جرعه اي باده که از ساغر ميناي تو بود
زتمناي تو محبوب نياسود دمي
که کوير دل او تشنه درياي تو بود

+نوشته شده در ساعت9:26 توسطمحمد خوش سیما|


شنیده ام در زمین جایی هست که دلهای  شکسته  را می خرند

جایی هست که فعل نا امیدی صرف نمی کنند

جایی که آغوش ها برای دوستان و دشمنان به یکسان گشاده است

جایی است که محبت نمی فروشند

 وفا شرط و شروط ندارد

مهربانی رایگان است

 

شنیده ام

آری شنیده ام جایی هست

 

قصد سفر دارم

نمی دانم به میل خویش می روم یا کشش دوست

اما هر چه که باشد  می روم

و این بار خالی تر از همیشه

سنگین تر از هر بار . .

با قلبی که حتی تکه هایش هم بر جا نمانده و زیر پای

غرور کسی خرد شده . .

قلبی که به تمامی فرش نزول مهربانی شد ولی جز انکار وسردی

 جز دوگونگی و بی صداقتی

و جز ادعا و بی تفاوتی چیزی ندید . .

و سر انجامی نداشت

حالا من

من بی دل

من تنها

با کمال یقین و باور به آن باغ مینو سفر می کنم

و می بینم

که چشم هایش چه حیرت زده در چشم هایم مات خواهد شد

چرا که او محل ع ش ق من است و چاره ای ندارد!

چرا که خدا صاحب قلب ها است

مهلت می دهد

اختیار می دهد اما

ظلم نمی کند

مهری بر دلی خانه نمی کند که بی نتیجه و ابترش سازد

حتما دل های ع ا ش ق را کمک می کند . .

حال نوبت گردش دیگری است

دنیا گرد است!

و همه روزی به هم می رسند . . .

دیدار نزدیک است.

+نوشته شده در ساعت14:13 توسطمحمد خوش سیما|


      قدم قدم ، دلم

به روی سبزی چمن

به سوی روشنایی ستاره های یاسمن

به یاری شکوفه های سرخ تن

به پیش می رود به پیش

به سادگی و پاکی عبور لحظه ها قسم

که رفتنم ، نرفتنم

شکوه تردید کردنم

به آسمان آبی وسپاه ابرهای آن

به بارش ستاره ها

به تازش شراره ها

به سرخی دل انگیز یک شفق

که من چنان خود از خودم گسسته ام

به روبروی آیینه نشسته ام

از این غروب بی ثمر چه خسته ام

دو چشم خود به سوی آسمان دوخته ام

آه ای بهار پرفروغ برگ ریز

تو را به رقص بادهای نیم خیز

تو را به صبحگاه پر امید شب گریز

مرا ببخش چکه ای از شبنم لعل گون خود

قسم به عاشقانه ها

به شادی ترانه ها

به وسعت کرانه ها

که زندگی چو جویباری از طلا

به سرعت شهاب سنگی از فضا

به پیش می رود به پیش

واین منم که خسته دل

نظاره گر ، شماره گر

به لحظه های رفته ام

و یک سوال بی جواب درون سینه ام رها

که من که ام ، زکجا ، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

+نوشته شده در ساعت12:31 توسطمحمد خوش سیما|


شبی در خواب دیدم

می روم سوی بهار

تپش باد صبا ، می نوازد پرده نازک یک خاطره را

می کشاند به مشامم ، عطر یک صبح سپید

جمله دریای بلور ، می نشیند در دل یک شبنم

می چکد از گونه یاس سپید

پای یک نهر روان ، لاله ای بنشسته

و به آرامی ، راز خود را به دل آب رها می سازد

آب یکرنگ و زلال می رود تا دریا

و کمی بالاتر ، آسمان چتر خود افراشته بر دشت بهار

چمن و یاس به هم می خندند

چلچله سر می دهد آواز دل انگیز  بهار

و درختان یکدل

می نوازند به همراهی آن چلچله سینه سپید

ناگهان شاپرک از راه رسید

خبری با خود داشت

خبری سبز تر از رنگ بهار

دشت را یکپارچه شادی در بر بگرفت

در دل دشت صدایی پیچید

خنده گل همه جا را پر کرد

آسمان از شدت خوشحالی ، اندکی نرم گریست

و طراوت اکنون

مهمان دل دشت بهار است

و به ناگاه من از خواب پریدم ، چه حیف!

چه کسی بیدارم کرد؟

+نوشته شده در ساعت12:30 توسطمحمد خوش سیما|


سراسیمه می دوید باد بازیگوش

لحظه ای آرام نداشت

سر به هر سو می راند ، رو به هر سو می کرد

و درختان مغرور، سینه سپر می کردند

باد بازیگوش تنه ای زد به تن پنجره یکرنگی

پنجره گفت به باد

این همه شادی و جنبش زچه روست؟

باد تنه ای زد به تنش

و به آرامی گفت

جنبشم از سبکی و شادی ام از پاکی است

زچه رو شاد نباشم که چنین آزادم

از قیودات رها گشته ام و بی پروا

سر به آسمان می سایم

پنجره عبطه ای خورد به باد ، و غمی در دل

که چرا زآهن و چوب است ولی

غافل از اینکه دل او

هر سحرگاه به مهمانی نور خوش است

پنجره معبر صبح است چه بی آلایش

پنجره دلخوشی شمعدانی هاست

سراسیمه می دوید باد بازیگوش

سرکی هم به دل باغ کشید

باغ سرسبز چه رنگارنگ است

گوشه ای غنچه یاس سپید

آن طرف سرو بلند

و چکاوک بر سر شاخه سبز

می نوازد نغمه نغز بهار

پیچک آن سو به سرش سودا داشت

تکیه بر کاه گل و چشم طلب

سوی آن بالا داشت

کم کمک دست خودش را به لب دیوار رساند

چه صفایی دارد

دیدن باغ از آن بالاها

باد باید می رفت

چه که هر آمدنی ، روز رفتن دارد

باد در گوش فضا نرم بگفت

هستم اگر می روم ، گر نروم نیستم

و چه خوش آن رفتن که

سبک و شاد همچو بادی بازیگوش

سوی بالا باشد

+نوشته شده در ساعت12:29 توسطمحمد خوش سیما|


باز امشب هم

صدای پای مهتاب می آید به گوش

تک سواری با سپاهی در سیاهی

لشکری از نور می آید زدور

لشکری سوسو زنان

اندکی نور به تاریکی شب می پاشد

موج دریا زخودش بی خود شد

شاید که کسی در گوشش

نجوایی کرد

گویی سودای پریدن دارد

آسمان همچون چادری سوراخ است

همچون آبکش

نور می تابد از آن سو برما

و چه زیباست

دیدن شب در کویر

در کنار بوته خاری که

تیز است اما مهربان

باز می آید زدور

صدای زوزه یک بوف شوم

گویی امشب به دلش

لحظه ای آرامش نیست

باد به ناگاه نفسش بند آمد

من نمی دانم چرا؟

اما چه حیف!

بد نیست که گهگاهی هم

سرمان را سوی بالا بکنیم

آسمان را یک دل سیر تماشا بکنیم

شاید از وسعت بی حد دلش

چکه ای هم به دل ما افتد

و دل خود را به آبی دریای محبت بزنیم

شب با سکوتی بی صدا می گوید

که فردایی دگر در پیش است

فردایی پر از نور و سرور

فردایی که در این نزدیکی است

صبح خواهد آمد

مهتاب از آن بالا ها

چشم در چشم دلم دوخته بود

گویی با گوش دلم حرفی داشت

اما دریغ

من زبان دل مهتاب نمی دانستم

صد حیف از این بی خبری

باید کاری کرد

باید آموخت زبان دل مهتاب ، شب تاب ، ستاره

باید آموخت زبان دل یک دشت چمن

چلچه ، سوسن ، بلبل و دسته گل یاسمن

شاید آید روزی که

باید فهمید

غوغای دل شکوفه گیلاس را

دلدادگی بلبل و گل

وسپیده ای که گویا اکنون

پشت در منتظر است

تا دوباره نور را

بر سر سفره تنهایی من پهن کند

به امیدی که دگربار ببینم مهتاب

می روم سوی دریاچه خواب

تا دوباره ، کسی بیدارم نکند

دیدن خوابی خوب

شب خوش

+نوشته شده در ساعت12:28 توسطمحمد خوش سیما|


بوی نم می شنوم

گویی آسمان امشب هم

تنهایی خویش را با زمین قسمت کرد

و زمین

بهترین سنگ صبوری است که آسمان می داند

از فراسوی افق می آید

سایه سرد سکوت

آسمان لحظه ای آرام گرفت

و سکوتی سنگین

نجوای زمین و آسمان را با خود برد

بوی کاه گل در هوا می پیچد

می کشاند به مشامم عطر یک خاطره را

از دل باغ صدایی آمد

سوسن از یاس سوالی دارد

اما ناگهان

آسمان غرش کرد

برق در چشم ترش لرزش کرد

و دوباره می شکست سایه سرد سکوت

نم نمک دست نوازش بر سر باغ کشید

و چه زیباست

دیدن نوازشی با غرش

چکه چکه آسمان می بارید

و در کوچه تنهایی من هیچ نبود

+نوشته شده در ساعت12:27 توسطمحمد خوش سیما|


خانه ام یک رویاست

رویایی دلنشین

می آید از فراسوی زمان

خانه ام سرسبز است

به بلندای زمان ، بزرگ و بی مانند است

پنجره ای دارد به وسعت هزاره ها

باز می شود به روی پروانه ها

پروانه ای که همچون مجنون

گرد لیلای وجود شمع جان می بازد

خانه ام یک ببر است

که کنون ساکن و آرام نشسته است بر لب شرق بزرگ

خانه ام یک قله است

که از فراز آن مرز نجابت را

تا فراسوی وجود ، نشانه کردند چه خوب

خانه ام را بر لب دریای یکرنگی من ساخته ام

دریایی که خلیج می نامندش

خلیجی که خلیج پارسیان بوده و هست

همچون یک حوض برای  برای خانه بزرگ من

خواهد بود

خانه ام وسعت بی حد کرانه های دلدادگی است

علم را من در ستاره ثریا می یابم

خانه ام ایران است

سرزمین یک دنیا تاریخ

من زاده به خانه ای شده ام

که در آن مهمان حبیب خداست

خانه ام باغ بهاری است

که مرزدارانش لاله های سرو قامتند

خانه ام یک رویاست

رویایی دلنشین

از ژرفای وجود دوست دارم من این رویا را

+نوشته شده در ساعت12:26 توسطمحمد خوش سیما|


شُرشُر احساس بر آوار ذهن

ماهی تنهای یک تنگ بلور

و صدای جیرجیرکی که بی امان

فریاد وجود بر می آرد

دیدن ساحل غم، که خیس می شد از آبی دریای امید

بر در پنجره باز نگاه

پای دیوار غروب

شب ، آواز طلوع را خوش می خواند

و نور از پشت در آرامش ، رفته رفته پنهان می شد

کوچه باغ سادگی ، سرد و پاییزی بود

و خش خش نگاه من

جای پای نور را ، لابلای برگ ها پیدا می کرد

چه غروب سخت و بی مانندی است

رفته رفته نور هم تنهایم گذاشت

من و کوچه و جیرجیرکی در دل شب

که پتک آمال بلند را بر سرم می کوبید

من حجم بزرگی بودم در نگاه کوچک یک شب پره

که گذر می کرد از کنار کوچه تنهایی

آسمان رنگی بود

آبی یا قرمز نمی دانم و لی

رنگ در گستره بی حدش

واژه ای بی معنی است

فکر ، پرواز می کرد ، با دوبال عقل و عشق

از پس پرده جهل ، پی دانایی بود

دل تصمیم گرفت

تا بسازد ذهن را

تا بتازد پی آواز حقیقت تا سر قله قاف

جمود سنگ را می توان سیال کرد

گر بخواهی بپری

با دوبال عقل و عشق

آخر آن اکسیر مرموز طلا کردن مس

می تراود از دل لاله سرخ

شُرشُر احساس بر آوار ذهن

می دهد امید بر قلب گیاه

تا بروید از دل ویرانه ها

کلبه ساده و یکرنگ  صفا

و در آن

بر لب طاقچه خوشبختی

قاب عکسی زحقیقت بدرخشد، پر نور

یادمان باشد ، تا همیشه

که باید بدویم

پی آواز حقیقت تا سر قله قاف

+نوشته شده در ساعت12:25 توسطمحمد خوش سیما|


ذهن من زندانی یک واژه است

بی امان می گردد

تا بجوید معنی نیلوفر آبی را

در دل تنگ بلور ، تنهایی ماهی را

شاید که لب پنجره خلوت شب

شبنم آبی رویای حضور

می نشیند روی شیشه یکرنگی

ذهن من زندانی یک واژه است

بی امان می گردد

تا بجوید راز شیدایی یک زوج نجیب

بلبل و شاخه سرسبز امید

و پروانه ای که گویا هرگز

از مدار جذبه شمع دل نخواهد برداشت

ذهن من زندانی یک واژه است

بی امان می گردد

تا بجوید رد پای بلم خوشبختی ، روی دریای امید

من نمی دانم چرا؟

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد!

 ذهن من زندانی یک واژه است

بی امان می گردد

تا بجوید راز باریدن باران از آسمان

و چرا هیچکسی ندیده است

بارش باران سپید

از زمین بر آسمان

ذهن من زندانی یک واژه است

بی امان می گردد

تا بجوید تَبَر کُند سوال

و بپرسد از گل لاله سرخ

که کجا می روید شکوفه ناز خیال؟

و بَر کَند ریشه کُنده پوسیده جهل

ذهن من زندانی یک واژه است

بی امان می گردد

تا بجوید پاسخ یک پرسش آسان را

من به دنبال حقیقت به کجا سر بزنم؟

تا بجویم کلید رهایی ذهنی را که کنون زندانی ست

 در زندان سپید  یک واژه ناز

+نوشته شده در ساعت12:25 توسطمحمد خوش سیما|



آن زمان که در سبز طبیعت
نگاه دوخته به آسمانت را
در دل پنهان کرده ای
شاید هرگز به معنای عشق نیندیشه ای
ورنه سبکبال برافراز ابرها پرمی گشودی
از دریای اشک مهر
تخته سنگی باقی است
که درونش قلبی است مملو از صبر و استقامت
کین زاده پرده نفاقی است
که بر شالوده عشق پهن کرده اند

+نوشته شده در ساعت12:23 توسطمحمد خوش سیما|


باد وزید و ندانستم از کجا بود

می دانم که مقصدش بر تنم، پرچم بود

مغرور سوار باد شده

بر آفاق می وزم

آتشی بپا کنم که بسوزد آسمان

سرخ گردند ستاره ها

آری تو امروز رنجوری از تلاش همیشه

و پستی اشراف و نانهای دور

پسٍ سرخی آسمان، قطرات رحمت

دستانت را خواهند بوسید

+نوشته شده در ساعت12:20 توسطمحمد خوش سیما|


انتهای آخرین پرتگاه ممکن
دین به اسبی آرام دارم
سقوطش زیبا نبود
لیک من از سوار بودن خسته بودم
...
ابتدای اولین روز مرگ اولین کودکم
خسته از وق کودک دیگر بودم
مادر به سوگ مرگ او نشست و من
پرده ای بسیار از گریه ها برایش نقش زدم
...
تندباد آخرین حوادثم دیروز بود
این ویرانه را چنان تاباند
من حیران که کودکی نوپا
اسبی آرام چنین به آخرین مکان دواند
...
کنون اولین ثانیه آخرین روز
جاری ، سبک ، وزین
آخرین ملودی زندگی را شروع می کنم

+نوشته شده در ساعت12:19 توسطمحمد خوش سیما|


سست تر از تو بر آنم

دست هایم کرخ از

بَِرد شرف، در طبقی بازاری است

نه

من آن شاداب تو نیستم

نغمه از وصل به نهر هم نخوانم

بر من این سبزترین نازک بی بار

نمایی دو سه چندان دارد

قطره! این آب روان و شاداب به کجا می بردت؟

وخت باران دیدم

که تو چون از فلک افتادی

بر همین سبزترین نازک بی بار

چنان رقصیدی که من از شور تو این برگ گزیدم....

+نوشته شده در ساعت12:18 توسطمحمد خوش سیما|


رنده کن خرد میکنی ،خرد می شوم

بدم، راه، نما عادت نمی کنم

پاک کن، شاهراه ناپاک را نه اینگونه

درختی؟!- سایه مگستر من از خورشید آتشینم

کمرگر به خیر بستی -میتوانی!- خورشید خاموش کن

از قمر روشنی

روشنی تو زاده مهر من است

مرابس،چراغ ،فتیله ،کبریت

آتش زنم جهان ،خرمن جور خیر تو

گر بود این باغ مرا قتلگاه-

-گر سر من خاک براین بارگاه

+نوشته شده در ساعت12:18 توسطمحمد خوش سیما|


پلکها، نقره ای شب دریغ می کنند

دستها، دیگر طاقت ساییدن کف امواج ندارند

سنگسار شیر سنگی بر برهنگی

...

سرنا می دمد مرد وحشی

سایه ترد مرغی گریزان

سخت آشفته ام کرد

+نوشته شده در ساعت12:16 توسطمحمد خوش سیما|


شرم دارم از "من شکستم" سکوت شهر

راههایی تاریک دارد و دارم

سالها در آن زیستم و در بندش

دردهایش همه دردم بود و

این بار

سکوت سرد و سنگینش

نغمه پانتومیم مرگمان بود

حساس تر از پیش جادویم می کرد

و من شیفته ، روان در افسون شرقی شهر

ژنده پوشی کنون زره پوشی بی دفاع

،صلاح الدین بودن از شهر می زدود

شرافتی از شرم خرمن می کرد

ثانیه و روز و ماه و سال زمان تفکرم نبود ، قرن ها به طنین انفجار متفکر، متمرکز بودم

 مرسی" پسر بچه همسایه پس نذری "

"گو برون آیی ز چرتی از صدای قطره ای بر قطره ای"

+نوشته شده در ساعت12:15 توسطمحمد خوش سیما|


روزهاي هميشه تاريك!

 دستهايتان را به گرمي نفشردم

سالها در پس كورسوي چراغم آمديد 

 اكنون

به خونخواهي شعله خانه ام ويران مي كنيد؟!

داستاني داشت زندگي

سلامتان تا ديروز زيباترين واژه ها بود

امروز طمع در پس گرگتان ميبينم

...

سيمي سالخورده را زنگارش بي صدا ميكند

با سازي نو آه برآرم كه سالهاست

فرياد سكوت عذابم مي دهد

شايد چند سال ديگر خيلي دير شده باشد

شايد ديگر براي گفتن اسرار امروز جايي نمانده باشد

شايد تنها تويي كه مي فهمي و وقتي خسته اي مي خوابي

و وقتي مي بينمت ، مي بيني

وتنها تويي كه مي خندي و تنها چراغ روشن كوچه تويي

سنگي صبور را نمي ستايم كه بر احوالم صبر جايز نيست

خندانم كه مرا مي بيني!

 بن بستي از ديروز در خاموشي خفته

+نوشته شده در ساعت12:14 توسطمحمد خوش سیما|


 

 

هنوز هم به یاد شب رفتنت

در این تراس کوچک سنگی  هرشب
     که پیوند میزند تنهاییم را به آسمان
ستاره میشمارم.
   ستاره هایی که میدانم
   !خیلی وقت است مرده اند
      ولی من هرشب می بینمشان
   مثل تو که خیلی وقت است نیستی
       و من هر شب می بینمت در خواب     
  هنوز هم به یاد شب رفتنت  

گاهی...........

      آنقدر در این تراس کوچک سنگی مینشینم
   که ستاره ها هم از دستم خسته میشوند
      و یکی یکی میروند
هنوز هم به یاد شب رفتنت
      شب رفتنت

             آه!..........  
در این تراس کوچک سنگی
   چشمانم ستاره باران میشود
و جمله هایم به یادت
   ستاره چین میشود

+نوشته شده در ساعت12:8 توسطمحمد خوش سیما|


این‌جا دل‌ام برای خودم حرف می‌زند
بی‌تو خودم برای دل‌ام ریسه می‌رود

هر شب کسی به خاطر من بغض می‌کشد
هر شب کسی به خاطر تو درد می‌شود
این‌جا کسی برای کسی غصه می‌خورد
شاید دلی برای دلی تنگ می‌زند
هرچند مدتی‌ست که بارانی‌ام ولی

گریه نکن که باز دل‌ام زنگ می‌زند
مردی به‌خاطر تو به دیوانگی رسید
مجنون شد از شبی که به چشم‌ات نگاه کرد

امشب برای کشتن من عزم کرده‌ای

گریه نمی‌کنم که عذاب‌ام ندیدنی‌ست
یک لحظه توی کشتن من صبر کن، سپس
چیزی بگو که حرف تو حتما شنیدنی‌ست

این‌جا دلی به خاطر تو تنگ می‌شود
این شعر را حضور تو مغلوب می‌کند

از زندگی گلایه ندارم اگرچه باز
این روزگار خوب مرا خوب می کند

 

+نوشته شده در ساعت12:5 توسطمحمد خوش سیما|


خانه‌ام، در خانه نشسته‌ام،
کتری کهنه
روی اجاق است هنوز، روشن!
دستِ راستم روی ديوار
راهی‌ست انگار
به ديوارِ بی‌دليلِ بعدی نمی‌رسد.


چراغ مطالعه، چند مطلبِ مهيا،
مداد، کبريت، و کلماتی رها شده روی ميز.
ساعت،
پنج و نيمِ بامداد است،
هنوز بيدارم،
چيزی دارد دور و بَرِ سَرَم
سايه می‌آورد
روشنايی می‌بَرَد
کاری دارد حتما،
هوایِ حرفِ تازه‌ای شايد
شهودِ نوشتنِ چيزی شايد
تولدِ بی‌گاهِ ترانه‌ای شايد.


نگاه می‌کنم،
خير است پرنده‌ای
که آمده روی بندِ رختِ همسايه نشسته است.
حوصله‌ی برخاستن و دَم‌کردنِ چای در من نيست.
از خودم می‌پرسم:
پس کی خسته خواهی شد؟
اينجا
لابه‌لایِ شب و روزِ اين همه مثلِ هم
چه می‌کنی، چه می‌خواهی، چه می‌گويی؟
وَهم، وَهمِ واژه، واژه، واژه ...
بس است ديگر!


زنجير از پیِ زنجير اگر بوده
بسيار گسسته‌ای،
حرف از پیِ حرف اگر بوده
بسيار شنيده‌ای،
درد از پیِ درد اگر بوده،
بسيار کشيده‌ای.
ديگر چه می‌خواهی از چند و چون چيزی
که گاه هست و گاه نيست.


همين جا خوب است
همين کُنجِ بی‌پيدايی که نشسته‌ای خوب است.
نگاه کن،
روی بندِ رختِ همسايه
زيرپوشِ زنانه‌ای جای پرنده را گرفته است.

+نوشته شده در ساعت12:1 توسطمحمد خوش سیما|


و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم ......

+نوشته شده در ساعت11:58 توسطمحمد خوش سیما|


بايد آهسته نوشت  با دل خسته نوشت با لب بسته نوشت
گرم و پر رنگ نوشت روي هر سنگ نوشت تا بدانند همه تا بخندند همه که اگر عشق نباشد دل نيست يک دل جدا از تب 
به خود عشق قسم
جز دل نيست

+نوشته شده در ساعت11:37 توسطمحمد خوش سیما|


نوشته هاي پيشين
بهمن 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



پبوند وبلاگ

مدیر وبلاگ : محمد خوش سیما تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید ، چرا که تنها یک سخن ، یک سخن در میانه نبود : آزادی ! ما نگفتیم تو تصویرش کن !
پیوند روزانه
آرشيو لينكدوني




JavaScript Codes